March 25, 2007

نوروز انتظار

تمام امروز من گذشت به سکوت، ماندم به انتظار شب! شب براى نوشتن، زمزمه‌ کردن خوش‌تر است. قرار نبود از شب بنويسم اما هرچه هست اولين سطرهاﻯ واحه را به ياد آخرين شب‌ باهم بودنمان از تو می‌نويسم:

چهارمين شب فروردين ماه يك‌هزارو سيصد و هشتاد و شش خورشيدی.
هوای اتاق سنگين است، پنجره را بازكرده‌ام! طعم خوش صدايت را مزه مزه می‌كنم! آن روزها را كه گاه برای‌ات می‌خواندم به ياد می‌آورم! چه زود می‌گذرد! بی‌دليل نيست اگر بنويسم كه خواندن مرا به بیراهه می‌برد! بیراهه‌ای كه راه به تو می‌بردم هربار و تنها تو در اين تنهايی باز می‌يابی‌ام به تكرار. روبروی‌ام می‌ايستی، نگاه‌ام می‌كنی، سجاده‌ام را كه دلتنگ زمزمه و نگاه‌های توست پهن می‌كنی و صدا می‌زنی: "محمدی...برايم دعا كن..." صدا می‌زنی و بازهم! انگار صدای پرنده‌ای كه آواز تب‌دارش گيسوی طلای گندم‌زار را برقصاند و بسوزاند...
رو به ايوان طلا وسط در وسط صحن ايستاده‌ام! كجايی تو؟ حالا تو برای‌ام دعا كن... ساعت، ناقوس‌وار می‌نوازد، يك بار، دوبار، سه بار.....
ديگر نمی‌نويسم! دل‌ام تاب نمی‌آرد كه آن شب را حتی مرور كنم!
دور ام از لبخند شيطنت‌بار شيرين تو، از اشك‌هايت كه اين روزها شانه‌های مرا كم دارند! دل‌ام برای آن ديوار كاهگلی كه پای سايه‌اش باهم نشستيم تنگ است، همين فردا قرار است بروم آنجا! شايد سال نو برايم نو شود! تو هميشه آنجا بوده‌ای و هستي، لااقل برای من كه هربار سينه‌ام را از عطر خوش هوای تو پر كرده‌ام و پابرهنه وسط نهر دويده‌ام تا تو!
دست و دلم به رنگ و طرح نمی‌رود! تو برای‌ دل تنگ‌ام نقاشی كن. تو با كلمات نقاشى می‌كنی، چشمهای بهانه‌جوی مرا به تماشا ببر...


شمعدانی‌ها   لب حوض
حوض      آبی
ماهی‌ها    سرخ

سيب‌ها    خنده‌‌ی سبز
             غلت‌زنان سينه‌ی آب
كنجشك‌ها  پُر
              مست ازكوچه‌ی باران‌زده‌ و بی پايان
              پف‌كرده، چفت هم، لابلای شاخه‌ها 
انار     خشك، تنها يادگار پارسال
              دست‌نخورده، چشم به‌راه...

              دستهای گرم باغبان

Posted by محمد طاهريان at 4:28 AM | Comments (9)

March 19, 2007

اين حال من خراب بي توست

Posted by محمد طاهريان at 3:22 AM