تمام امروز من گذشت به سکوت، ماندم به انتظار شب! شب براى نوشتن، زمزمه کردن خوشتر است. قرار نبود از شب بنويسم اما هرچه هست اولين سطرهاﻯ واحه را به ياد آخرين شب باهم بودنمان از تو مینويسم:
چهارمين شب فروردين ماه يكهزارو سيصد و هشتاد و شش خورشيدی.
هوای اتاق سنگين است، پنجره را بازكردهام! طعم خوش صدايت را مزه مزه میكنم! آن روزها را كه گاه برایات میخواندم به ياد میآورم! چه زود میگذرد! بیدليل نيست اگر بنويسم كه خواندن مرا به بیراهه میبرد! بیراههای كه راه به تو میبردم هربار و تنها تو در اين تنهايی باز میيابیام به تكرار. روبرویام میايستی، نگاهام میكنی، سجادهام را كه دلتنگ زمزمه و نگاههای توست پهن میكنی و صدا میزنی: "محمدی...برايم دعا كن..." صدا میزنی و بازهم! انگار صدای پرندهای كه آواز تبدارش گيسوی طلای گندمزار را برقصاند و بسوزاند...
رو به ايوان طلا وسط در وسط صحن ايستادهام! كجايی تو؟ حالا تو برایام دعا كن... ساعت، ناقوسوار مینوازد، يك بار، دوبار، سه بار.....
ديگر نمینويسم! دلام تاب نمیآرد كه آن شب را حتی مرور كنم!
دور ام از لبخند شيطنتبار شيرين تو، از اشكهايت كه اين روزها شانههای مرا كم دارند! دلام برای آن ديوار كاهگلی كه پای سايهاش باهم نشستيم تنگ است، همين فردا قرار است بروم آنجا! شايد سال نو برايم نو شود! تو هميشه آنجا بودهای و هستي، لااقل برای من كه هربار سينهام را از عطر خوش هوای تو پر كردهام و پابرهنه وسط نهر دويدهام تا تو!
دست و دلم به رنگ و طرح نمیرود! تو برای دل تنگام نقاشی كن. تو با كلمات نقاشى میكنی، چشمهای بهانهجوی مرا به تماشا ببر...
شمعدانیها لب حوض
حوض آبی
ماهیها سرخ
سيبها خندهی سبز
غلتزنان سينهی آب
كنجشكها پُر
مست ازكوچهی بارانزده و بی پايان
پفكرده، چفت هم، لابلای شاخهها
انار خشك، تنها يادگار پارسال
دستنخورده، چشم بهراه...
دستهای گرم باغبان
.
.
.
احساستون خیلی قشنگه.
.
.
.
سلام آقای طاهریان
سال نو مبارک
ان اشاله سالی پر برکت و شاد باشه براتون
نمی دونم ما که با این خاطرات داریم زندگی می کنیم ،
کار درستیه یا نه ؟
نمی دونم
سلام
باز هم سالي نو
خالي از لطف ديوار كاهگلي
ميتوان رقص رنگ بنفشه ها را در جعبه هاي چوبي جشن گرفت اما با تو بودن مدتيست كه رنگ و روئي ندارد
سال نو خالي از لطف گرماي دستان توست
گرمايي كه يكبار و يكبار احساس كردم
چه باك از روزهايي كه نيامده
كه با تو بودن در روزهاي رفته است
محمد، پس كجايند آن طرح ها كه به هزاران حرف ميارزند؟!
اينجا كسي چشم انتظار است.
سلام
تازه با وبلاگت آشنا شدم،2 خط اولش رو خوندم،دیدم قشنگه ذخیره کردم با آرامش کلش رو بخونم
سلام محمد عزيز
سال نو مباركت. مستدام بمانيد، تو و نوشته ها. مي داني سكوت تنها راه باقيمانده ي تمام شدن انتظار است...
هی بیقرار!
نگران کدامِ اشتباهِ کوچکِ بیهوا
تو از نگاه چَپچَپِ شب میترسی؟
ما پيش از پسينِ هر انتظاری حتما
کبوترانِ رفته از اينجا را
به رويایِ خوشترين خبر فراخواهيم خواند.
تورا صدا کردم
تو عطر بودی ونور
تو نور بودی و عطر گریز رنگ خیال
درون دیده ی من ابر بود وباران بود
صدای قلب من، صوت سوگواران بود
ز پشت پرده ی باران تو را نمی دیدم،تو را که می رفتی
مرا نمی دیدی،مرا که می ماندم
میان ماندن و رفتن حصار فاصله ها فرسنگ های سنگی بود
غروب غم زدگی سایه های دلتنگی،تو را صدا کردم
تو رفتی و گل و ریحان تو را صدا کردند
وبرگ برگ درختان تو را صدا کردند
صدای برگ درختان،صدای گل ها را
سرشک دیده ی من ناله ی تمنا را
نه دیدی نه شنیدی
كنار ديوار كاهگلي ...
آره آخه مي دوني يه طبيعت بكر و قشنگ خاطره ها و رنگ هاي رويايي رو نگه مي دارن
سال خوبي داشته باشي پر از روياهايي كه يكي يكي تعبير مي شن
سلام. وقتي نوشته هاتونو خوندم خوشحال شدم ازينكه تونستم وبلاگه يك
نويسنده واقعي رو پيدا كنم.من واقعا لذت بردم
خيلي خيلي خوشحال مي شم به وبلاگم سر بزنيد
موفق باشين در سال جديد
Posted by: leyli at March 25, 2007 5:02 AM