
"از برای آن نيست كه در حسرت تو بگذرد.
تو باد و شكوفه و ميوهيی، ای همهی فصول من!
بر من چنان چون سالی بگذر
تا جاودانهگی را آغاز كنم. "
احمد شاملو
پنجاه و سه دقيقه میشه كه فردا را شروع كردم و همين حالا شد يك بامداد! و اين برای من يعنی شب ترديد، سكوت و دلتنگي كه بنويسم يا نه! ميان اينهمه آشفتگی پیِ نظم اشياء روی هم ريختهی كف اتاق میگردم! خُب! زاويهی كارد ميوهخوری با نصفالنهار فلان میشود كه چی؟! كِی سيب از درخت افتاد تا قانون نيوتون كار كنه؟! اون سيب رو كی گاز زد؟ اصلا چه رنگی بود؟ اگه سرخ بوده باشه نكنه اين سيب همون سيب سرخ حوا بوده و من بیخبرام از اون؟! خلاصه يه چيزايی هست كه انگاری بهش ميگن جاذبه!
چقدر دلم میخواست صندلیم چهار ميخ ،وارونه روی سقف بچسبه و من در نهايت بیوزنی از او بالا زل بزنم به منحنی كج و معوج نشستهی خودم پشت اين ميز كه داره سيب رو گازمیزنه! اونوقت پاهامو آروم از سقف میزدم بيرون تا باد قلقلكش بده و ماه كه روشنش كرد يكی از يه سياره خيلي خيلي دور يههوئی ده تا انگشت رصد كنه و اون بشه بزرگترين كشف اون سياره! اگه اونجا تقويم اختراع شده باشه حتما امروز تعطيل رسمی اعلام میشه البته با اختلاف چند صدسال نوری ناقابل!