رنگها را به بازی گرفتيم:

و خوانديم:
ای پریوار در قالب آدمی
كه پيكرت جز در خُلوارهی ناراستی نمیسوزد!-
حضورت بهشتی ست
كه گريزِ از جهنم را توجيه میكند،
دريايی كه مرا در خود غرق میكند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.
و سپيدهدم با دستهایات بيدار میشود.
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
میدانم ماه کامل که میشود تو سر میکشی از پنجره روی پوست من. دیشب ماه بود و من و پنجره.