November 10, 2007

پارينه سنگی

برات بنويسم، برات بنويسم، برات بنويــــــــــــــــــــــــــــ‌ــ‌ـ ـ ـ ـ ـسم، برات اونقده بنويسم، يه عاآآآآلمه‌ها! بيشتر از همّه‌ی ستاره‌های آسمون كه باهم شمرديمشون به‌اضافه‌ی اون چندتايی كه اون شبی دونه دونه روی مخمل ناز موهات نشوندم. هنوز هم داری‌شون؟ دستها‌م‌وچی؟ سپردمشون دست تو! يادته؟

اونقده نشد بنويسم برات كه كلمه‌ها گم شدن! شايد هم مردن وقتی خواستم بنويسم كه چندتا دوستت دارم! ميدونی يعنی چی؟ يعنی اينكه لابد خيلی خر ام! بيشتر از اونی كه فكرشو كنی، دوستت دارم و اونوقت هيچ اصلی تو نوشتن واسه نوشتنش نيست!!!

Posted by محمد طاهريان at November 10, 2007 1:02 AM
Comments

خدایا !
...... به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه هایی که برای زیستن گذشت است ، حسرت نخورم .
...... و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم .
خدایا !
...... تو چگونه زیستن را به من بیاموز .
...... چگونه مردن را خود خواهم آموخت .

Posted by: مهدی at May 19, 2009 10:24 AM

خوشحالم که یه بار ِ دیگه براش نوشتید
دلم برای این طرز ِ حرف زدنتون تنگ شده بود

Posted by: صبوری می کنم at December 10, 2007 1:56 AM

چگونه است بودن در لحظه الهام و عشق و خاطره؟
با من بگو
...

Posted by: سارا at November 30, 2007 6:22 PM

سلام آقاي طاهريان
نميدونم چندمين نامه س(!!) كه مينويسم ... اما نا اميد نميشم خواهشا با من تماس بگيريد.. يه ايميل كه ميتونيد بفرستيد...خواهش میکنم یه ایمیل برام بزنید ... یه آفلاین مسیج برام بذارید!!!!

Posted by: آتنا at November 29, 2007 10:55 PM
Post a comment









Remember personal info?