December 22, 2007

يلدا

 

شب بيدار است.
هنوز
با ته‌مانده‌ای از آبی خيس
و جوهری‌ گنگ از روشنای صبح
چراغ خاموش می‌شود

برگ روی برف سايه‌اش می‌ميرد
و من از همهمه‌ی ناموزون خنده‌ها
از شكست بی‌امان تخمه‌ها
به تو پناه ‌آورده‌ام
روی برف راه می‌روم
راه را با تو می‌روم
تا ظهيرالدوله...
تا امام‌زاده داود...
تا...
هركجا كه پای‌ام به پای تو بيايد
و دلم
پا به پای تو.
امشب حجم خالی بودن‌ات ميان دست‌های گره‌خورده‌ی من پر می‌شود
و من لبريز
از عطر باران‌زده‌ی خنده‌ها‌ی خوش‌تراش گونه‌ها‌ی تو
لب‌هايم را در آغوش‌ات برای هميشه می‌كارم.

و ای از هجای نام تو نطفه‌ی زيستن‌ام بسته
در حضور چشم‌های تو گناه می‌كنم!
دراين شب يلدا به پای تو چون خدا سجده می‌كنم.

Posted by محمد طاهريان at December 22, 2007 1:39 AM
Comments

و این هجاهای عجیب نامش که در تن می زیند در بزاق در انگشت...

Posted by: ج.ص at August 26, 2010 3:29 PM

شعر ِ خیلی قشنگیه ، آقای طاهریان
خیلی خیلی خوشحالم که دوباره از احساستون نوشتید .

Posted by: صبوری می کنم at January 16, 2008 3:23 PM

دوست دارم.

Posted by: fateme at January 8, 2008 3:09 AM
Post a comment









Remember personal info?