January 21, 2008

تشنه

 

اثر استاد غلامرضا طاهريان

 

تنها ماندم! -عاشوراي 1386

Posted by محمد طاهريان at 12:29 AM | Comments (2)

January 10, 2008

بابا برفی بی شال و گردن

 

عاشق كه شد يار به حالش نظر نكرد!

Posted by محمد طاهريان at 12:53 AM | Comments (2)

January 2, 2008

سكانس ناتمام

 

نمناک بود. نم کشيد‌م انگار، تا مغز استخوان، شايد هم بيشتر! هوا تب کرده‌بود با آن عطر که از تو با من بود. محو ماندم. کسی مرا نديد، کسی مرا نشنيد وقتی تو را با ته‌مانده‌ی نگاه‌ خيس‌ام صدا کردم. تو گذشتی، چنان سنگين که حجم پر پيچ و خم کوچه منجمد روی خاک دراز کشيد، از"رفتن" ماند، و زمان آهسته روی غشاء نازک مردمک چشم‌هايم کش آمد!

ايستادم تا "گذشتن" را صرف ‌کنم و نگذشتم از هرچه که ديگران آسان ‌گذشتند. تو را با بسته‌ترين زاويه نگاه‌ام تمام قد، ايستاده و نزديک تا آخرين نقطه‌ي ديد هاشور زدم، طلايي چون گيسوی زرافشان آفتاب، آبی با دل من، و سپيد با تن کوچه. کوچه تمام شد بی آنکه تصوير اَت تمام شود. من تمام شدم، آن روز...

آسمان ابری بود، تو گذشتی. آسمان آفتابی بود، تو گذشتی. آسمان نا تمام بود، تو گذشتی. آسمان زمزمه‌ی نخستين بود، تو گذشتی. آسمان همين بود وقتی از پنجره‌ی نيمه‌باز اتاق تو را قاب می‌کردم و با انعکاس نارنجی پرده‌ها و رنگ‌، طرح در آغوش کشيدن‌ات را داغ روی تن‌ام گل می‌انداختم...
و تو گذشتی...

Posted by محمد طاهريان at 11:25 PM | Comments (3)