January 2, 2008

سكانس ناتمام

 

نمناک بود. نم کشيد‌م انگار، تا مغز استخوان، شايد هم بيشتر! هوا تب کرده‌بود با آن عطر که از تو با من بود. محو ماندم. کسی مرا نديد، کسی مرا نشنيد وقتی تو را با ته‌مانده‌ی نگاه‌ خيس‌ام صدا کردم. تو گذشتی، چنان سنگين که حجم پر پيچ و خم کوچه منجمد روی خاک دراز کشيد، از"رفتن" ماند، و زمان آهسته روی غشاء نازک مردمک چشم‌هايم کش آمد!

ايستادم تا "گذشتن" را صرف ‌کنم و نگذشتم از هرچه که ديگران آسان ‌گذشتند. تو را با بسته‌ترين زاويه نگاه‌ام تمام قد، ايستاده و نزديک تا آخرين نقطه‌ي ديد هاشور زدم، طلايي چون گيسوی زرافشان آفتاب، آبی با دل من، و سپيد با تن کوچه. کوچه تمام شد بی آنکه تصوير اَت تمام شود. من تمام شدم، آن روز...

آسمان ابری بود، تو گذشتی. آسمان آفتابی بود، تو گذشتی. آسمان نا تمام بود، تو گذشتی. آسمان زمزمه‌ی نخستين بود، تو گذشتی. آسمان همين بود وقتی از پنجره‌ی نيمه‌باز اتاق تو را قاب می‌کردم و با انعکاس نارنجی پرده‌ها و رنگ‌، طرح در آغوش کشيدن‌ات را داغ روی تن‌ام گل می‌انداختم...
و تو گذشتی...

Posted by محمد طاهريان at January 2, 2008 11:25 PM
Comments

سلام
.:: آخرين دوران رنج ::.
در نيوشاي خرد.
جستاري پيرامون نهليسم در ايران

Posted by: ارغوان at September 30, 2008 10:40 AM

سلام!
من از بوي گندم بود كه به وبلاگ شما رسيدم...وقتي سوار بر باد بودم...يادتان است؟! لوگوي وبلاگم بود...
حالا كه بال هايم افتاده است ...از باد هم پياده شدم...
زيبا نوشتيد...
بي جهت ياد گذشتن او افتادم...بي جهت كه نه! اما من نايستادم كه او بگذرد...رفت ....به خاطر ماندن بي جهت من!


پيروز باشيد

Posted by: fatemeh at January 9, 2008 8:13 PM

اين دوگانگي ؟! اين هست و نيست؟!

Posted by: پرنیان at January 6, 2008 2:36 PM
Post a comment









Remember personal info?